نکند ما هم کافر باشیم و خود خبر نداریم!

بسم الله

قبل نوشت:

نیت کرده بودم یک ختم قرآن داشته باشم برای حل مشکلی، از ابتدا شروع کردم، روز دوم؛ آیات 6 تا 13 سوره مبارکه بقره. تا به حال و در این چند سال که چند ده بار این آیات را خوانده بودم، در آن تامل نکرده بودم.

اصل نوشت:

ای پیامبر،این کافران برایشان یکسان است هشدارشان دهی یا هشدارشان ندهی؛ آنها ایمان نمی آورند.(6)

خدا بر دل ها و گوش هایشان مهر نهاده است، زیرا بر دیدگانشان پرده ای بوده است پس نه خود می توانند حق را درک کنند و نه با هدایت دیگران به راه می آیند، و برای آنان عذابی بزرگ خواهد بود. (7)

و از مردم کسانی اند که می گویند: به خدا و روز رستاخیز ایمان آورده ایم، در حالی که مومن نیستند. (8)

با خدا و کسانی که ایمان آورده اند سخت نیرنگ می بازند، ولی جز خود را فریب نمی دهند، و این را در نمی یابند. (9)

در دل هایشان بیماری شک و تردید نهفته بود؛ از این روی به نفاق خو گرفتند، و خدا به کیفر آن بر بیماریشان افزود. و برای آنان به سبب این دروغ که می گفتند، عذابی دردناک خواهد بود. (10)

و چون به آنان گفته شود: در زمین فساد نکنید، گویند: جز این نیست که ما اصلاحگرانیم. (11)

بدانید که آنان فساد گرند، ولی خود درنمی یابند. (12)

و چون به آنان گفته شود: شما نیز همان گونه که مردم ایمان آورده اند ایمان بیاورید، گویند: آیا چنان که بی خردان ایمان آورده اند ایمان بیاوریم؟ بدانید که آنان خود بی خردند، ولی نمی دانند. (13)

بعد نوشت:

داشتم فکر می کردم چرا در بعضی از ما دیگر هشدار ها اثری ندارد. و دیگر حق را درک نمی کنیم.

داشتم فکر می کردم که چطور به روز رستاخیز ایمان داریم و باز آلوده به گناه می شویم.

داشتم فکر می کردم چرا شک و تردید در دل هایمان موج می زند.

داشتم فکر می کردم چطور به اسم دین و ایمان تیشه به ریشه ی اسلام می زنیم.

داشتتم فکر می کردم که چطور برخی از خواص از عوام مردم جا می مانند.

بعد از همه ی این فکر کردن ها ترسیدم و با خود گفتم:

نکند ما هم کافر باشیم و خود خبر نداریم چرا که نشانه های کفر در وجود خیلی از ما وجود دارد.




پسر شجاع، سال تولید ملی، ماه رجب!

بسم الله

اون قدیم ها یادتان هست؟! دوران بچگی مان را می گویم. یک پدر بود بهش می گفتیم پدر پسر شجاع. و پسر شجاع بود با دوست دخترش خانم کوچولو. البته آن موقع ها به فکر تفکیک جنسیتی نبودند. وقتی خانم کوچولو و پسر شجاع با هم در کنار رودخانه ایستاده بودند و به ماه نگاه می کردند و از نامردی های شیپورچی می گفتند و ناگهان ستاره ای دنباله ای دار آسمان را روشن می کرد پسر شجاع نیم نگاهی به خانم کوچولو می انداخت می گفت: یک آرزو بکن که آرزوت برآورده میشه!

و ما هم تمام شب ها به آسمان خیره می شدیم و به دنبال ستاره دنباله دار بودیم تا آرزو کنیم و آرزویمان برآورده شود ( البته با این تفاوت که خبری از خانم کوچولو نبود)

و یا آن موقع که جودی آبوت داشت برای دوستش تولد می گرفت  هنگام فوت کردن شمع ها می گفت یک آرزو کن و بعدا هم از جزئیاتش برای بابا لنگ دراز می نوشت؛ و ما هم هر سال موقع فوت کردن شمع کیک تولدمان آرزو می کردیم ولی برآورده نمی شد. ( با این تفاوت که خبری از بابا لنگ دراز نبود)

داشتم فکر می کردم ای کاش صدا و سیمای جمهوری اسلامی و شاید دقیق تر این خاله ها و عمو های برنامه های تلویزیون که در زمان کودکی ما به این وفور نبودند به جای پخش این کارتون ها کمی می آمدند از شعار امسال بهره می بردند و مفاهیم  دینی و ملی به خوردمان می دادند خیلی بهتر بود؛ شاید اگر به ما می گفتند زمان اجابت آرزو زمان دیدن ستاره دنباله دار و یا هنگام فوت کردن شمع ها نیست تا حالا خیلی از آرزوهامان برآورده شده بود. شاید اگر از همان دوران کودکی لیله الرغائب را می شناختیم و با آن قلب های پاک و دستان کوچک دعا می کردیم تا حالا فرجی حاصل شده بود.