آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟!

بسم الله

قبل نوشت:

همین عکس ....

 

اصل نوشت:

تقریبا یک ماهی از سفر قبلی مان به مشهد می گذشت و اون سفر قبلی هم تقریبا بعد از دو هفته بود که مشهد رفته بودم، و آن هم بعد از یک ماه بود که مشهد قسمت مان شده بود.

کلا در این چند ماه و چند سال اخیر زیاد پابوس آقا قسمت ما می شود. دوستان انواع و اقسام شایعات را برای این مشهد رفتن های مداوم ما ساخته اند. به قول خودم دیگر ما شماره اشتراک داریم در آستان آقا و آمار و ارقام سفر هایمان دیگر دارد از دست مان در می رود.

اما این سفر اخیر خیلی برایم عجیب بود و حال و هوای دیگری داشت. به یاد داستان آن نابینا  و نادر شاه افتادم که گفته بود این همه مدت اینجا نشسته ای و هنوز شفا نگرفته ای و ادامه داستان که هر کی نمی داند بگوید برایش تعریف کنم.

داستان ما هم همین طوری شده بود. شده بودیم آن نابینا که هر چند هفته در میان می آییم و می رویم و همانی هستیم که از قبل بودیم. همه دوستان غبطه این مشهد رفتن های مرا می خورند و من غبطه ی عشق و علاقه آن راننده  را که  قبل از سه سفر قبل با او مدت کوتاهی در شهر همسفر شدم و برایم می گفت که تا به حال مشهد نرفته است و از من می خواست که کنار حرم برایش دعا کنم که قسمت او هم بشود.

و من همینطور هر سال چند بار و اخیرا هر ماه چندبار می روم تا کنار ضریح، و دست خالی بر می گردم. و بیشتر از خستگی سفر این وزن دست های خالی ام مرا عذاب می دهد.

و اما این بار قسمت شد یک چیزی بود متنی بود بروشوری بود خوانده بودم از آداب زیارت، خیلی عجیب بود، زیارت این بار مرا کمی تا قسمتی متحول کرد نسبت به دفعات قبل. این بار بر خلاف قبل تعداد دفعات تشرف به حرم برایم مهم نبود، به قول معروف زده بودیم در کار کیفیت تا کمیت. بر خلاف قبل خیلی علاقه نداشتم با دوستان همسفر حرم شویم ( اما یک همسفر داشتیم ول نمی کرد ما رو).

اینبار خیلی عجیب بود لطف آقا در حق ما! اینبار خستگی سفر پدرمان را درآورد ولی دستان خالی ام احساس سنگینی می کردند، اینبار اولین بار بود که از حرم با دوستان خیلی خاص ارتباط زنده تلفنی برقرار می کردم به جای پیامک های خشک و تکراری. اینبار همه چی خیلی فرق می کرد.

امیدوارم این بار آقا نگاهی به ما انداخته باشد، انشاءالله

بعد نوشت:

۱ - دعا کنید قسمت آن راننده هم مشهد بشود اگر تا به حال نشده.

۲ - ایام برزگداشت حافظ هم هست گفتیم یه مصرع از جناب ایشان هم در عنوان باشه بد نیست.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند       آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند 

 

گرگ، گوسفند یا انقلابی مسئله این است!

بسم الله

آدم ها را سه جور تقسیم بندی می کند حاج آقای پناهیان در مجموعه سخنرانی های انقلابی بودن، خداییش من که خیلی حال کردم با این تقسیم بندی.

اول: گوسفند           دوم: گرگ              سوم: انقلابی

انسان های گوسفند محور از آنجایی که خیلی برایشان فرقی نمی کند علفی که میل می کنند ( که این علف می تواند گاهی در قالب قرمه سبزی تجلی پیدا می کند و گاهی در قالب شوید پلو و ...) پولش را احمدی نژاد داده یا شیخ چنجر ( به قول حاج سعید قاسمی که شیخ مهدی همان نفر پنجم انتخابات ریاست جمهوری را به دلیل شعار برای تغییر یا همان چنج به این لقب ملقب کردند).

 به گوسفند تشبیه شده اند چراکه برایش فرق نمی کند علف کدام علفزار را میل می کند، برایش فرقی نمی کند گوسفند همسایه علف دارد برای خوردن و یا بره آن همسایه روبرویی که امسال کلاس اول می رود آیا کیف و کتاب دارد! و یا گوسفند های آن کشور قحطی زده چه می کنند با بی علفی؟! این مباحث برای گوسفند جماعت فرقی نمی کند.

اما گرگ ها این وسط خیلی زرنگ هستند، و نهایت استفاده را از این گوسفندی گوسفند ها می کنند و تا می توانند از این گوسفند ها عینهو خر کار می کشند و به بیان انسانی اش به آنها ظلم می کنند، و هرکاری می کنند تا خریت جماعت گوسفندی بیشتر شود و گاها اسم از دموکراسی و آزادی چریدن ( بخوانید آزادی بیان) هم می آورند ولی گرگ ها زرنگ تر از این حرف ها هستند. حتی یکبار هم شد گرگ ها به اسم اینکه در یک جایی ساطور و لوازم قصابی را مخفی کرده اند حمله کردند و گوسفند ها را از ظلم قصاب نجات دادند به جان عمه شان! اما بعدش هرچی گشتند نه از ساطور خبری بود و نه از قصاب!

اما انقلابی ها این وسط نه گرگ اند و نه گوسفند، انقلابی ها دلشان برای گوسفند ها می سوزد و دوست ندارند مورد ظلم گرگ ها باشند، انقلابی ها حاضرند زندگی خود را بگذارند تا گوسفند ها را از ظلم گرگ ها نجات دهند و یا آنها را از حالت گوسفندی خارج کنند، ولی انقلابی بودن به همین سادگی ها هم نیست، اگر انقلابی شدی باید بیایی وسط میدان، باید همیشه هرجا گرگ ها هستند تو هم باشی، باید چشم در چشم گرگ بایستی و خیره به چشمانش شوی و بگویی تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی!

انقلابی شدن هم گاهی شدنی است ولی انقلابی ماندن فوق العاده سخت می شود، آن هم نه یک سال و دو سال و ده سال، سی و چند سال! کم هستند انقلابی هایی که بعد از سی و چند سال هنوز انقلابی مانده باشند و به جماعت گرگ ها نپیوسته باشند، آخر یک ویژکی مشترک بین گرگ ها و انقلابیون در این است که هر دو از مغزشان به خوبی استفاده می کنند اما یکی در جهت خیر یکی در جهت شر! حالا اگر انقلابی برود در جهت بازی ها و باند بازی ها و جناح بازی ها و این وسط ها یک چهارراه را اشتباه بپیچد میشود گرگ!

خلاصه اگر خواستی نه گرگ باشی و نه گوسفند بیا فکری به حال خودت کن تا علف خور نشدی و تا تکه تکه نکردی علف خوار ها را!

بعد نوشت:

توصیه می شود این مجموعه سخنرانی رو دوستان گوش کنند.

فقط همان تقسیم بندی اولیه از صحبت های حاج آقاست و بقیه مطالب از حاج آقا اینجانب می باشد.